خلوتگــــــــــــــــــه عشــــــــــــق

باتــو قدم میـــزنم در این شبها...با تــو کــه قدم زدی درشبهایم

تصویر........آذر

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم تیر ۱۳۹۳ ساعت 11:47 توسط آذر . الف  | 


عشق من جایگـــــــــــاه فرشتــــــــــه هاست...زمینیــــــــان را خبر نکن

************
امشب از اسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

************
من از تو ميمردم

اما تو زندگاني من بودي

تو با من ميرفتي

تو در من ميخواندي

وقتي که من خيابانها را

بي هيچ مقصدي ميپيمودم

تو با من ميرفتي

تو در من ميخواندي

پنجه هایم جرقه می کارn

*************
در اتاقي که به اندازهء يک تنهاييست

دل من

که به اندازهء يک عشقست

به بهانه هاي سادهء خوشبختي خود مينگرد

به زوال زيباي گل ها در گلدان

به نهالي که تو در باغچهء خانه مان کاشته اي

و به آواز قناري ها

که به اندازهء يک پنجره ميخوانند

****************
: ترجیح می دهم حقیقتی آزارم دهد
تا اینکه دروغی آرامم کند

……………………………….♥
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد

صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

……………………………….♥

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند

*******************
شعر دیوانه ی تب الودم

شرمگین از شیار حواهش ها

پیکرش دوباره می سوزد

عطش جاودان اتش ها

اری اغاز دوست داشتن است

گرچه پایان کار نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

*****************
جامه ی
ملاقات تو را می پوشم
و در آئینۀ چشمانت یقۀ خیالم را مرتّب می کنم
شاخه ای از باران می چینم .. کفش های اشتیاقت را پا می کنم
و در رسمی ترین لحظۀ هستی خود از راه شب بوها
به دیدار تو می آیم که زیر شب چراغ ماه نشسته ای
و از دریچه عطرها
به مردی اندیشه می کنی
که نه شاهزاده است
و نه اسب سپیدی دارد
او از دورترین واحه های خیال
از درّه های زنبق می آید
با یک سبد غرور که تو را دوست می دارد

****************
تمام سهم من از تو
نشستن بر شاخه های شب
در هجوم بادُ باران هاست
کِز می کنم تو را
در مرور شاخه های خالی
پرندگانِ تنها
هر گز آشیانه نمی سازند !

*************
از کیوان boy
خا کسترم را در قطره ای کن
با دریایی از اندوه
مر ا لبریز کن
تا صبحی دیگر
طلوعی دیگر ……………….

******************
سیاوش کسرایی (کولی)
تو قامت بلند تمنایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی که بادها
در برگ های درهم تو لانه می کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبزفام تو را شانه می کنند
غوغایی ای درخت
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را کجا؟
خورشید را کجا؟
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت؟
چون با هزار رشته تو با جان خاکیان
پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت
سر برکش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت


*********************
جامه ی
ملاقات تو را می پوشم
و در آئینۀ چشمانت
یقۀ خیالم را مرتّب می کنم
شاخه ای از باران می چینم ..
کفش های اشتیاقت را پا می کنم
و در رسمی ترین لحظۀ هستی خود
از راه شب بوها
به دیدار تو می آیم
که زیر شب چراغ ماه نشسته ای
و از دریچه عطرها
به مردی اندیشه می کنی
که نه شاهزاده است
و نه اسب سپیدی دارد
او از دورترین واحه های خیال
از درّه های زنبق می آید
با یک سبد غرور که تو را
دوست می دارد

***************
در امتداد گذر چند ثانیه


صبر کن


تنها برای بودن باش ، بمان


برای یک ثانیه


که اگر میدانستی ،
ثانیه ها ، چقدر بزرگند


به اندازه خشم طبیعت ،
به اندازه لطف خدا شاید


به اندازه یک قطره باران در کویر خشک غیرت



پس یک ثانیه صبر کن……………



به کجا میروی ؟


صبرکن !…



صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو !


یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو !



ای کبوتر به کجا ؟!


قدری دگر صبر کن


آسمان پای پرت پیر شود بعد برو



ای عزیز جان من …


تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند !


خنده کن !


عشق نمک گیر شود بعد برو !


یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد …


صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو !


خواب دیدی شبی از راه ،

سوارت آمده ؟



باش ای نازنین !


باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود



بعد


برو !
  • خانه
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
نوشته‌های پیشین
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
آرشیو موضوعی
  • خلوتگه عشاق
  • $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$_________________
برچسب‌ها
  • جدایی (1)
BLOGFA.COM